تبليغاتX

عاشقانه ست كه يا ديده به گل وانكند*** يا به غير از گل روي تو تماشا نكند *** به گداي تو اگر هردو جهان را بخشند *** رد كند غير تو را از تو تمنا نكند *** شرر عشق تن و جان كسي را سوزد *** كه چو پروانه به آتش زده پروا نكند *** شمع فيضش همه شعله ست به پروانه بگو *** ياكه پروا نكند يا پر خود وا نكند *** ديدن روي تو با دادن جان شيرين است *** رو نما تا كه كسي روي به دنيا نكند *** گر به بازار دو عالم گذرم ديده ي من *** جز تماشاي تو اي يوسف زهرا نكند *** پاي تا سر همه سوزم به خدا سوز مرا *** به جز از آتش عشق تو مداوا نكند *** چشم بيمار تو بيمار كند هر كس را *** جان دهد آرزوي فيض مسيحا نكند

تـرنــم انتظــار

ترنــم انتظــار
 

ترنــم انتظــار

کاش برگردی تا *ترنم انتظــارم* را به *ترنم وصـــال* بسپارم





سکوت پشت دلم را شکست، صحبت کن...

 

                                                  

 

مرا ز این همه اندوه تیره راحت کن

کجاست سمت سپیده؟ مرا هدایت کن  

نگاه کن چه شب و روز تنبلی دارم!         سکوت پشت دلم را شکست، صحبت کن  

هزار جمعه بی‌روح بی تو جان کندم

بس است بی تو نشستن، بس است، حرکت کن  

تو از سلاله نوری، تو نبض بارانی           نگاه ملتمس خاک را اجابت کن  

مرا به عشق بکو چان، به سمت خط حضور

مرا به جشن بزرگ ظهور دعوت کن  

به نقش خونی آلاله‌ها ستاره بپاش       قناریان نفس مرده را حمایت کن  

بیار گرم کن این روزهای برفی را

بهار گم شده را بین خلق قسمت کن

 

 

 يا صاحب الزمان ! داستان يوسف را گفتن وشنيدن به بهانه ي توست....شرمنده ايم

مي دانيم گناهان ما همان چاه غيبت توست .

مي دانيم كوتاهيها ، نادانيها و سستيهاي ما ، ستمهايي است كه در حق تو كرده ايم .

يعقوب به پسران گفت : به جستجوي يوسف برخيزيد ،

و ما با روسياهي و شرمندگي ، آمده ايم تا از تو نشاني بگيريم .

به ما گفته اند اگر به جستجوي تو برخيزيم ، نشاني از تو مي يابيم .

اما اي فرزند احمد ! آيا راهي به سوي تو هست تا به ديدارت آييم .

اگر بگويند براي يافتن تو بايد بيابانها را در نورديم ، در مي نورديم .

اگر بگويند براي ديدار تو بايد سر به كوه و صحرا گذاريم ، مي گذاريم .

اي يوسف زهرا ! خاندان يعقوب پريشان و گرفتار بودند ،

ما و خاندانمان نيز گرفتاريم ، روي پريشان ما را بنگر . چهره زردمان را ببين .

به ما ترحم كن كه بيچاره ايم و مضطر اي عزيزِ مصرِ وجود !

سراسر جهان را تيره روزي فرا گرفته است نيازمنديم ! محتاجيم و در عين حال گناهكار

از ما بگذر و پيمانه جانمان را از محبت پر كن .

يابن الحسن !

برادران يوسف وقتي به نزد او آمدند كالايي – هر چند اندك – آورده بودند ،

سفارش نامه اي هم از يعقوب داشتند اما ...

اي آقا ! اي كريم ! اي سرور ! ما درماندگان ، دستمان خالي و رويمان سياه است .

آن كالاي اندك را هم نداريم اما... نه ،

كالايي هر چند ناقابل و كم بها آورده ايم . دل شكسته داريم

و مقدورمان هم سري است كه در پايت افكنيم . نااميديم و به اميد آمده ايم .

افسرده ايم و چشم به لطف و احسان تو دوخته ايم . سفارش نامه اي هم داريم .

پهلوي شكسته مادر مظلومه ات زهرا را به شفاعت آورده ايم .

يا صاحب الزمان !به يقين ، تو از يوسف مهربانتري .

تو از يوسف بخشنده تري . به فريادمان برس ، درمانده ايم .

اي يوسف گم گشته ! و اي گم گشته ي يعقوب !

يعقوب وار ، چه شبها و روزها كه در فراق تو آرام و قرار نداريم .

در دوران پر درد هجران ، اشك مي ريزيم و مي گوييم :

تا به كي حيران و سرگردان تو باشيم . تا به كي رخ ناديده ترا وصف كنيم .

با چه زباني و چه بياني از اوصاف تو بگوييم و چگونه با تو نجوا كنيم .

سخت است بر ما ، كه از دوري تو ، روز و شب اشك بريزيم .

سخت است بر ما ، كه مردم نادان ترا واگذارند .

سخت است بر ما ، كه دوستان ، ياد ترا كوچك شمارند .

يا بقّيةالله ! خسته ايم و افسرده ، نالانيم و پژمرده ،

گريه امانمان را بريده است .غم دوري ، ديوانه مان كرده است .

اما نمي دانيم چه شيريني و حلاوتي در اين درد و دوري است كه مي گوييم :

كجاست آن كه از غم هجران تو ناشكيبايي كند .تا من نيز در بي قراري ، ياريش دهم

كجاست آن چشم گرياني كه از دوري تو اشك بريزد ؟تا من او را در گريه ياري دهم

مولاي من ! ديدگانمان از فراق تو بي فروغ گشته اند .

و مي دانيم پيراهن يوسف ، يادگار ابراهيم ، نزد توست .

و اي كاش نسيمي از كوي تو ، بوي آن پيراهن را به مشام جان ما برساند .

و اي كاش پيكي ، پيراهن ترا به ارمغان بياورد تا نور ديدگانمان گردد .

اي كاش پيش از مردن ، يك بار ترا به يك نگاه ببينيم .درازي دوران غيبت ، فروغ از چشمانمان برده است

كي مي شود شب و روز ترا ببينيم و چشمانمان به ديدار تو روشن گردد ؟

شكست و سرافكندگي ، خوار و بي مقدارمان كرده است .كي مي شود ترا ببينيم كه پرچم پيروزي را برافراشته اي ؟

و ببينيم طعم تلخ شكست و سرافكندگي را به دشمن چشانده اي .

كي مي شود كه ببينيم ياغيان و منكران حق را نابود كرده اي ؟و ببينيم پشت سركشان را شكسته اي .

كي مي شود كه ببينيم ريشه ستمگران را بركنده اي ؟و اگر آن روز فرا رسد ...و ما شاهد آن باشيم ،

شكرگزار و سپاسگو نجوا مي كنيم : الحمدلله رب العالمين  

  

| لینک ثابت | ترنــمي از دلتنگي در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388 ; ساعت 23:7 ;    توسط ترنم سكوت; 
من اگر مشتی گناه و شقاوتم دلم را چه می کنی؟
                              

 

امام مهدی(عج) :

اگر از خداوند (صاحب عزت و جلال ) طلب آمرزش کنی

خداوند ترا می آمرزد.

بحارالانوار ، ج۵۱ ، ص ۳۲۹

 

 

چرا ز کوی عاشقان دگر گذر نمی کنی؟

چه شد که هر چه خوانمت به من نظر نمی کنی؟

نشسته ام به راه تو به عشق یک نگاه تو

ز پیش چشم خسته ام چرا گذر نمی کنی؟ 

 

شکوه ظهور تو هنوز پرچم توفیق بر نیفراشته است

و خورشید جمالت هنوز دیبای زرین خود را بر زمستان سرد جان ما نگسترده است

اما مهتاب انتظار در شبهای تار غیبت ،سو سو زنان چراغ دلهای افسره ی ماست .

نام تو حلاوت هر جمعه است و حدیث تو ندبه ی آدینه ها.

دیگر از خشم روزگار به مادر نمی گریزم و در نامهربانیهای دوران ،  پدر را فریاد نمی کشم

دیگر رنج خار ، مرا به رنگ گل نمی کشاند ؛

دیگر باغ خیالم ، آبستن غنچه های آرزو نیستند ؛

دیگر هر کسی را محرم گریستنهای کودکانه ام نمی کنم.

حوالت بس است.

حکایت حضور ، برای من یاد آور صبحی است که از سیاهی برخاستم و بهانه پدر گرفتم ،

 من همیشه سرمای غم را میان گرمی دستهای پدرم گرم می کردم ،

 کاشکی کلمات من بی صدا بودند ، کاشکی نوشتن نمی دانستم و فقط با تو حرف می زدم .

کاشکی دلدادگان تو مرا هم با خود می بردند ؛

کاشکی من جز هجر و وصال ، غم و شادی نداشتم!

می گویند چشم هایی هست که تورا می بیند،دلهایی هست که تو را می پرستد،

 پاهایی هست که با یاد تو دست می افشانند ،دستهایی هست که به مهر تو پای می فشارند.

می گویند تو از همه ی پدر ها مهربانتری ،

  می گویند هر اشکی که از چشم یتیمی جدا می شود بر دامان مهرتو می ریزد.

 می گویند ...... می گویند تو نیز گریانی،

ای باغ آرزوهای من! مرا ببخش که آداب نجوا نمی دانم

مرا ببخش که در پرده ی خیالم ، رشته ی کلمات ، سررشته ی خود را از کف داده اند و نه از این رشته سر می تابند و نه سر رشته را می یابند.

عمری است اشکهایم را در کوزه حسرتها انباشته ام

 و انتظار جمعه ای را می کشم که جویبار ظهورت از پشت کوههای غيبت سرازیر می شود ،

 تا آن کوزه و آن حسرتها را به دریا بریزم و سبکبار،تن خسته ام را در زلال آب بشویم.

 ای همه آرزوهایم؛

من اگر مشتی گناه و شقاوتم، دلم را چه می کنی؟

با چشمهایم که یک دریا گریسته است چه می کنی؟

با قلبم که شرحه شرحه فراق است چه خواهی کرد ؟ 

به ندبه های من که در هر صبح غیبت از آسمان دلتنگی هایم فرود می ایند چگونه خواهی کرد نگاه؟؟

می دانم که تو نیز با گریه عقد برادری بسته ای و حرمت آن را نیک پاس میداری

می دانم که تو زبان ندبه را بیشتر از هر زبان دیگری دوست میداری

می دانم که تو جمعه ها را خوب می شناسی و هر عصر آدینه خود در گوشه ای نشسته ای.

ای همه ی دردهایم!

از تو درمان نمی خواهم که درد تنها سرمایه ی من در این آشفته بازار است

تنها اجابتی که انتظار آن را می کشم جماعت ناله هاست ؛

تنها آرزویی که منت پذیر آنم ، خاموشی هر صدایی جز اذان "یا مهدی" است

من به طلبکاری آن صورت گندمگون آمده ام و جز این طلب و آن مطلوب ، نمی شناسم

 

گر بر کنم دل از تو و بردارم از تو مهر

آن مهر بر که افکنم آن دل به کجا برم؟

 

 

| لینک ثابت | ترنــمي از دلتنگي در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 ; ساعت 8:2 ;    توسط ترنم سكوت; 
این جمعه هم گذشت! آخر به دیدار این دل تنها نیامدی...
                                                                                            

 

امام مهدی(عج) :

هر کس در اجرای اوامر خداوند کوشا باشد

خداوند نیز وی را در دست یابی به حاجتش یاری می کند.

بحارالانوار ، ج ۵۱ ، ص ۳۳۱

 

 

بازهم جمعه ای گذشت و نیامدی! بازهم نسیمی وزید و جمعه ای دیگر را با خود برد و بار دیگر ترنم دلم را جاری ساخت...

و همچنان چشم انتظارم و قاصدک انتظارم را به کوچه پس کوچه های آدینه روانه کرده ام تا رایحه ی ظهورت را با خود برایم بیاورد..

ولی اینبار نیز بیمناکم که قاصدکم در جاده های انتظارت گم شود یا روی بازگشتن نداشته باشد چرا که نتواند خبر از انتظاری دوباره دهد..

مولای من! هر روز که میگذرد نوای دل منتظرم را با آوای زیبای نامت پاسخ میدهم و هر ثانیه که سپری میشود برای لحظه ی دیدار مشتاق تر می شوم ...

ولی در هر لحظه که به تو می اندیشم سرای کوچک ذهنم را برای درک حضور سبزت محدود می بینم...

میدانم .. میدانم بی آنکه الف انتظارت را دریافته باشم خود را منتظر نامیدم اما آنقدر خود را منتظر می نامم و منتظرت میمانم تا همرنگ انتظار شوم ...

دیرگاهیست که درین لحظه های تاریک زندگی دلم بی بهانه می گیردو بغضی تلخ اما شیرین گلویم را می فشارد و هر روز هفته که میگذرد آسمان دلم ابری تر می شود تا غروب جمعه که بهانه ای زیباتر از دلتنگی تو برای باریدن پیدا نمیکند ...

آری ... تازه در می یابم که بهانه ی همه ی دلتنگی های نهفته در وجودم تویی...

و هق هق شیرین انتظارم را همراه با ترنم دلتنگی هایم زمزمه کنان به نسیم می سپارم تا در حین عبور ازین فاصله های مبهم ، ترنم  ِ سکوت ِ صدای خسته ام را به تو برساند تا شاید بتوانی ازین دلگرفتگی های پی در پی رهایش کنی...

و باز هم مثل همیشه درین انتظار خیس آهسته زیر لب زمزمه میکنم و می گویم :

این جمعه هم گذشت! آخر به دیدار این دل تنها نیامدی...

 

 

ز عجز و ناله بگویم ز هجر و فراق بسوزم

تو که نیایی چه گویم تو که نخواهی چه جویم

مگر کزین دردم ای گل خبر نداری ، که هردم

ز آه و ناله بگریم زدرد دوری بنالم

شده سکوت قلبم پر از ترنم نیازت

دگر چگونه بخوانم ترا ، چگونه بی تو بمانم

 

| لینک ثابت | ترنــمي از دلتنگي در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388 ; ساعت 20:56 ;    توسط ترنم سكوت; 
نگـــــذاشته هجـــــــرت دل شادی دگر ای دوست...
 

                                           

امام مهدی(عج) :

من آخرین جانشین پیامبر هستم

و به وسیله ی من است که خداوند بلا را از شیعیانم دور می سازد .

بحارالانوار ج ۵۲ ص ۳۰ 

 

 

 

دارم ز فـــــــــراقت همه شب چشم تر ای دوست

احــــــــوال مــــن دلشده پرس از سحر ای دوست 

افسوس که عمــــــــرم شـــــــــــد و روی تو ندیدم

صــــــد آه ز آهـــــم کـــــــــه ندارد اثـــر ای دوست 

ای چهر دلآرای تــــــــوام مــــــــــــایه ی شـــــادی

نگـــــذاشته هجـــــــرت دل شادی دگر ای دوست 

شب تـــــــــا به سحر دوختــــه ام دیـــده به راهت

باز آی خـــــــــدا را تـــــــو دگــر از سفر ای دوست 

مـــــــا دلشدگــــانیم و تـــــــویی دلبــــر دل هـــــا

مــــــــا منتَظِــــــرانیم و تـــــویی منتَظَر ای دوست 

پـــــرسیده ام از اهـــل نظــــــــر جمله بـــــــر آنند

داری ز ره لــطــف بــــــــــــر آنان نظـــر ای دوست 

تقـــــــــدیر بـــــــــــود گــــــــــر ز فراق تـــــو بمیرم

تسلیم تــــو باشند قضــــــا و قــــــــدر ای دوست 

چــــون روز شــــود شـــام دلـــم گـــر کنی از مهر

با گوشه ی چشمی به"شکوهی"نظر ای دوست

 

 کسی گفت : انتظار ، چرا ؟

ظهور یعنی چه ؟

فرج ، دیگر چه افسانه ایست ؟

غیبت کدام گریه از فصل روضة الشهداست ؟

مهدی ، نام کیست ؟ و چرا موعودش صدا می زنند ؟ ...

اینها پرسش نیستند ؛ پستی روح در قبر نشسته ی تردید و ناباوریست .

آخرین ناله های شمع زمین خورده ی ویرانه های عصر آهن و پولاد است .

بانگ زرد پاییز ، در گوش غنچه های معصوم باغ است .

سخن نیست ؛ سختی قلبی است که مسیح از علاج آن عاجز است و هیهات که عصای موسی آن را بشکاند !

روبهان بیشه ی خالی از شیر ، چه دلیرانه نعره می زنند !

دندانهای تیز گرگ دیروز ، چه مهربانیها که امروز به همایش نیاورده است !

شگفتا از این همه کفتار که گرد میز تمدن نشسته اند !

و دریغ از شیرینی یک حبه قند ، در ظرفهای هیچ بار مصرفی که در آن حلوای صنعت ، خیرات می کنند.

این گِل پاره ها را با خورشید روی تو چه کار ؟

کلوخ را چه رسد کینه ی باران ؟

مگر چند شتر از سوزن غیرتشان گذشته است که چنین عربده می کشند ؟

این گِل پاره ها را با خورشید روی تو چه کار ؟....

 

تو را غايب، ناميده‌اند، چون «ظاهر» نيستي، نه اينكه «حاضر» نباشي.

«غيبت» به معناي «حاضر نبودن»، تهمت ناروائي است كه به تو زده‌اند و آنان كه بر اين پندارند، فرق ميان «ظهور» و «حضور» را نمي‌دانند،

‌ آمدنت كه در انتظار آنيم به معناي «ظهور» است،‌ نه «حضور»

و دلشدگانت كه هر صبح و شام تو را مي‌خوانند، ظهورت را از خدا مي‌طلبند نه حضورت را،

 وقتي ظاهر مي‌شوي، همه انگشت حيرت به دندان مي‌گزند با تعجب مي‌گويند كه تو را پيش از اين هم ديده‌اند.

 و راست مي‌گويند، چرا كه تو در ميان مائي، زيرا امام مائي،‌...

 

| لینک ثابت | ترنــمي از دلتنگي در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 ; ساعت 0:0 ;    توسط ترنم سكوت; 
در لیلة القدر علی دل بر تو بستم...
 

 

 
دگر شوق خدای خویش دارم
ز داغ فاطمه دل ریش داریم

مگیر ای میخ شالم را که عمری
من از مسمار  ِدر تشویش دارم

حسین جان زیر بازویم رها کن
برای طاقت زینب دعا کن

بگو برگشت مهمانت ز مسجد
ز رویم خون پیشانی جدا کن..

 


امشب شب قدر است و من قدری ندارم
بهر دل آلوده ی خود بیقرارم

امشب شب قدر است و یک دنیا فقیرم
بیمارم و محتاج و در غفلت اسیرم

من آمدم با کوله بار ، بار زشتم
تا رنگ زهرائی بگیرد سرنوشتم

ای کاش میمردم شب قدرت نبینم
من باعث درد نگاری مهجبینم

چون نامه اعمال من بیند سحر گاه
بر حالت آلوده من میکشد آه

امشب بیا و کار دل را چاره بنما
مکتوب اعمال بدم را پاره بنما

رزق من امشب بهتر از صد سال گردد
گر یوسف زهرا ز من خوشحال گردد

گر او بخواهد بنده تو می شوم من
گر او نخواهد راه غفلت می روم من

امشب بیا و آرزویم را روا کن
او را به یاد ما ، تو مشغول دعا کن

با کوهی از حاجت به در گاهت نشستم
در لیلة القدر علی دل بر تو بستم

 


اي كسي كه روزه دار واقعي اين ماه هستي . اي كسي كه رحمت خدا به ما به خاطر وجود مبارك توست . اي يوسف گم گشته فاطمه (س) ، ماه رمضان ديگري آمد و تو نيامدي . در اين ماه دل خوش دارم كه برخي اعمالم ، مثل اعمال شماست.

اي عزيز دل، در سحرگاهان ، وقتي به عبادت و نيايش مشغول مي شوم، با خود مي گويم كه امامم نيز اكنون در حال نيايش است. راستي آقاجان در قنوت نماز شبهايت نام مرا نيز ياد نما تا به آبروي تو ، خدا نظري به من خسته دل نمايد.

هنگام غروب كه دعاي دل انگيز " ربنا" فضا را عطرآگين مي كند ، بغض گلويم را مي فشارد كه آقايم اكنون كجاست ؟ كجا بر سر سفره افطار نشسته است ؟ با چه چيز افطار مي كند؟ وقتي نداي ملكوتي اذان بلند مي شود ، به سر سجاده نياز مي نشينيم تا براي لحظاتي كوتاه هم كه شده ، مثل شما باشم . آه كه چقدر دلم مي خواهد ، هنگام نماز  به شما اقتدا نمايم و پس از آن با طعامي از دست مباركتان ، افطار نمايم .

اماما! همه آرزويم ديدن روي شما و درك وجود شماست . اما چه كنم كه هنوز لايق اين نعمت الهي نشده ام . هنوز چشمانم براي ديدن رخ دلربايت پاك نشده ، هنوز قلبم و وجودم از ناپاكيها ، تزكيه نگرديده است .

مهدي جان ! كرمي كن تا در اين ماه به درجه اي از خودسازي برسم تا در عيد فطر پاداش روزه داريم ، ديدار روي ماهت باشد و اينكه بر لبانت لبخندي از سر رضايت و خشنودي از اعمال  من نقش بندد.

اي جان دل ! مرا رها نكن كه به هدايتت محتاج و نيازمندم . آقا تو فرزند آن بزرگواراني هستي كه سوره هل اتي در وصفشان نازل گرديد ، پس اين گدا را نااميد از در خانه ات مران كه محتاج دعا و عنايتت است.

خدایا!

مبادا لیله القدرت سرآید
گناه از ناله ام افزون تر آید

مبادا ماه تو پایان پذیرد
ولی این بنده ات سامان نگیرد...

اللهم عجل فی فرج مولانا صاحب الزمان

| لینک ثابت | ترنــمي از دلتنگي در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388 ; ساعت 2:38 ;    توسط ترنم سكوت; 
مرا بخوان كه بمانم، مرا كه در نوسانم، ميان شك و يقين

 

 

 نگاه مي كنم از نو، به راه طي شده تا خاك از بهشت برين
گناه مي كنم از نو، مرا دوباره همانگونه عاشقانه ببين


من از سلالة ی كوهم، شكسته هاي شكوهم به پاي تو ريخت
تو از قبيلة ماهي، هميشه چشم به راهي، از آسمان به زمين


چه زخمهاي عميقي، چه نكته هاي دقيقي، درون چشم تواند
چه عطر كارگشايي، چه ماه راه نمايي، نشانده اي به جبين


تو در كجاي قروني، نه پيش و پس نه كنوني، نه در عبور و سكون
شبيه شك و يقيني، عيان و پرده نشيني، نه آنچنان نه چنين


براي گمشده ياري، براي خسته دياري،براي جاده سوار
براي خانه چراغي، براي چلچله باغي، براي حلقه نگين


دو روزبي تو پريشان،دو روزْبي تو هراسان،قرار من به كجاست؟
مرا بخوان كه بمانم، مرا كه در نوسانم، ميان شك و يقين


قسم به ابر بهاران، به دانه دانة باران كه آبروي مني
خدا كند كه نريزي، خدا كند كه نباري، سحابِ قلّه نشين

 

 

ای آنکه از پشت حجابهای غیب برپیدا و پنهان ما آگاهی و در ماورای نور و ظلمت اسرار ناگفته را میشنوی و در ارتعاش اندیشه پرده های لطیف مغز را می بینی ترا به یگانگی و عظمت میشناسم و بر آستان شکوه و قدرت تو پیشانی بندگی برخاک میگذارم.
ترا با دیدگان بینا نمی بینند ولی نادیده ات نیز نمی انگارند . فروغ جمال تو در قلبها شعله ی عشق می افروزد اما جلوه ی دلبری تو از چشم انداز مستور است
ای پروردگار بزرگ ، هنگامی که شب فرا می رسد و از گریبان خون آلود شفق عفریت ظلمت سر بیرون میکشد ترا سپاس میگذارم و میستایم.
در سپیده دم که پنجه های ظریف آفتاب بر پیشانی افق با قلم طلا آیات نور می نگارد بیاد تو هستم و ترا می پرستم.
هر آن ستاره ی فروزنده ای که از گوشه ی چادر شبرنگ سپهر یکدم آشکار و یکدم نهان میشود و از دور نمای بدیع خود را بدین عشوه ها جذابتر جلوه میدهد از بزرگی و قدرت تو غافل نیستم ، همه جمال تو می بینم.
چون دیدگانم بر روی جهان باز شود از پای تا به سر به یک پاره ی قلب میمانم که عاشقانه با تو راز گویم .
از هر دری که سخن گویند فرسوده و خسته شوم ولی همینکه به حدیث تو افتد نشاطی از نو گرفته و داستان را از نو آغاز کنم.
ترا میستایم و بدین ستایش همی خواهم که ابرهای رحمتت بر ما بسیار ببارد و در این موقعیت نعمت تو تکمیل گردد. با این ستایش جان خود را به پیشگاه عزت تو تسلیم میسازم و در حصار عصمت تو از لغزش و گناه پناه میجویم .

اللهی!
مرا بتوانگری خویش نیازمند کن اما از توانگران بی نیاز ساز
تو راه نمای تا من گمراه نشوم
تو دوست باش تا از فریب دشمنان ایمن بمانم
        

 

 

| لینک ثابت | ترنــمي از دلتنگي در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 ; ساعت 1:25 ;    توسط ترنم سكوت; 
نامه ای به یک دوست...
 

                                                                                                   

    فرا رسیدن ماه رمضان مبارک باد

 

 

 

سلام. حال من خوب نیست اما همیشه برای سلامتی شما دعا می کنم...

بگذار چند جمله از روزگارمان برایت بنویسم؛

نمیدانم چرا آسمان بخیل شده است، نمی بارد... زمین سنگدلی میکند ، نمی رویاند

ماه و خورشید چشم دیدن همدیگر را ندارند ...خيابانها پر از غولهای آهنی شده ،کوچه ها امن نیستند

مردم جمعه های خود را به چند خنده ی تلخ می فروشند ...

هیچ حادثه ای ذائقه ها را تغییر نمیدهد...مثل اینکه همه سنگ و چوب شده ایم

اذان ، رنگ پریده به خانه ها می آید ...نماز ، زمین گیر شده است

رمضان مهمان ناخوانده را می ماند که سرزده  بزم مردم را برهم میزند

از روزه در شگفتم که چرا افطار را خوش نمیدارد

حج هزار زخم از خار مغیلان بر تن دارد...جهاد بهانه گیر شده است

آدمها کیسه هایی پر از خمس و زکات به دیوارهای گورشان آویخته اند

نپرس موریانه ها چه به روزگار مسجد آورده اند

از همه تلخ تر اینکه عصرهای جمعه دلم نمی گیرد

شنیده ای دیگر کسی پای شعرهایش دیگر تخلص نمی گذارد؟ و شاعران یعنی زمین خوردگان وزن و قافیه؟

نمیدانم وقتی این نامه را می خوانی کجا ایستاده ای

هر جا هستی زودتر بیا.. از بس شما را ندیده ایم چشمانمان هرزه شده اند

بیم دارم اگر چندی دیگر بگذرد ندبه خوانهای مسجد پیرتر می شوند

آدمها همه دیرباورند و زود رنج .. بهانه می گیرند می گویند : او نیز ما را فراموش کرده است

اما من میدانم که شما همه را به اسم و رسم و نیت به یاد دارید

دوست دارم باز برایت بنویسم اما یادم آمد که باید به گلدانها آب بدهم

مادرم گفته است اگر به شمعدانیها آب بدهم آنها برای آمدن تو دعا می کنند راست می گوید

از وقتی که مرتب آبشان میدهم دستهای سبزشان را رو به آسمان گرفته اند

هنوز هم تفأل می زنم . پیش از نوشتن این نامه فال زدم آمد :

دیریست که دلدار پیامی نفرستاد

ننوشت سلامی و کلامی نفرستاد

صد نامه فرستادم و آن شاه سواران

پیکی ندوانید و سلامی نفرستاد....

 

 

  اى حبيبا دم زدن آغاز كن                           بردلم اسرار حق دمساز كن

      دانمت بس ناز دارى اى حبيب                     وصل رويت نيست برهركس نصيب

  ليك بنگر اين دل شور يده را                    سوى تو از هر جهت بُبريده را

              گرچه مورم تو سليمانى نما          

     بحر جودى وصف رحمانى نما

  بين خرابم در خرابات غمت                         لطف كن شاها به من از مرحمت

 ذرّه ام گر تابشى سويم كنى                        آفتاب آ سمان رويم كنى

 بررهت آشفته حالم مى نگر                        بر درت سوز مقالم  مى نگر

                     خواهم از بى قدريم بندم لبم                

    ليك مهرت شور آرد در دلم

 عقل گويد تو كجا و قدر شاه                         عشق گويد بهر شه شو خاك راه

 گر گذارد يك قدم بر روى تو                             گر نمايد روى يك دم سوى تو

 

 

| لینک ثابت | ترنــمي از دلتنگي در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 ; ساعت 0:0 ;    توسط ترنم سكوت; 
اي دل بشارت مي دهــــم خوش روزگاري مي رسد...

                                                                         

                                                                                                                                                                                                                                                                     

      

میلاد آخرین سلاله ی پاک نبوی ، منجی عالم بشریت ، امید خلایق ،

منتقم خاندان رسالت ، محیی دین رسول خدا (ص)،

حضرت مهدی (عج) بر تمام عاشقان ، شیفتگان و منتظرانش مبارکباد

                                                                                                         

 

                                         

     

         انا المهدي؛ من موعود زمانم ، صاحب عصر، پرورده ي دامن نرگس ، و آورنده ي عدل خدا          

من مهدي، قائمه ي گيتي ، خرد هستي و ادامه ي خدايم

شكيب شما در سراشيب عمر ، ميوه ي باغ آفرينش ، فراخي آسمانها و نجابت زمين

          من گريه هاي شما را مي شناسم با انتظار شما هر شام ديدار ميكنم

نغمه گر ندبه هاي شما در ميان كاجهاي غيبتم

اشكهاي شما آيندگان من است ، دلتنگي هاي من ، گشايش بخت شماست

من موي گره در گره ام را نذر پريشاني شمايان كرده ام

با من از همه ي آنچه در دل داريد بگوييد

از گراني بار انتظار؛ از تيرگي شبهاي غيبت؛ از هيمنه ي جور

از هيبت گناه ، از فريب سراب ، از دروغ خنده ها و از دوري اقبال

من با ندبه هاي شما مي بالم من تنگي دل شما را مي شناسم

من برق چشم شما را می مانم

گرمی دستهای شما ، چراغ خیمه ی صحرایی من است

از دوري و ديري ، با من بگوييد

جز من كسي حرفهاي شما را باور نميكند

جز من كيست كه بداند روزگار شما چگونه روزگاريست؟

جز من كيست كه بداند زخم شما ، شكوفه ي كدام غم است؟

گريه ي شما ، جاري چه اندوهي است؟و خنده ی شما تا کجا شکوهمند است؟

مرا باور كنيد  من تنهايي شما هستم

اسب آرزوهای شما ، تنها در چمن ظهور من چابک است

پرنده ی امید شما را من پرواز میدهم و آشنا ترین رهگذر شهر شما منم

مرا بخوانيد و بخواهيد ... مرا تا صبح ظهور انتظار كشيد

مرا که چون پدران روستایی ، با دستمالی از مهربانی به سوی شما می آیم

با یک سبد انار .. یک طبق سیب و یک سینه سخن.

من شما را از گريه هاي شما مي شناسم و شما مرا از اجابتهايم

امسال باران گرسنه ی خاک است

ابرها دیگر نمی بارند..خورشید به ناز نشسته است..بهار خرّمی نمی کند

آیا از یاد برده اند که شما جمعه شناسان هفته ی انتظارید؟

نمی دانند شما شبها مرا در گهواره ی رویاهای خود می خوابانید؟

و روزها زمین را با آهن اندوه می شکافید؟

امسال زمین رکاب نمی دهد و گریه ی انتظار شما را امان.

من می آیم که هر سال بهار آمدنی است

من می آیم که سفره ی شما بی نان نباشد و هفته ی شما بی جمعه.

هيچ روز نيست كه مرا نديده باشيد ؛ كه شام و سحر درهم آميخته اند

کدام عندلیب است که بی گلزار بخروشد و کدام بیداریست که در غیبت خورشید هیمنه ی خواب را از خود رُفته باشد؟

 و شما در خروشید و به تازیانه ی انتظار ، خواب را چند فرسخ از خود دورباش داده اید

من شما را به محكمه ي عاطفه ها مي برم ؛

 اگر وصله ي غيبت را به نخ ِ افترا بر قباي سبز من بياويزيد

من ميان شما هستم و شما آغاز من ....

 

 

 

ألا يا أيّها المهدى، مدامَ الوصل ناوِلها                                                                          

كه در دوران هجرانت بسى افتاد مشكل‏ها

 صبا از نكهت كويت نسيمى سوى ما آورد

                                                                        زسوز شعله ى شوقت چه تاب افتاد در دل‏ها

 چو نور مهر تو تابيد بر دل‏هاى مشتاقان

زخود آهنگ حق كردند و بر بستند محمل‏ها

 دل بى بهره از مِهرت، حقيقت را كجا يابد

حق از آيينه ى رويت، تجلّى كرد بر دل‏ها

 به كوى خود نشانى ده كه شوق تو محبّان را                                                                    

                            زتقوا داد زاد ره، زطاعت بست محمل‏ها                         

 به حق سجاده تزيين كن، مَهِلْ محراب و منبر را

                                                                                   كه ديوان فلك صورت، از آن سازند محفل‏ها

   شب تاريك و بيم موج و گردابى چنين هايل

زغرقاب فراق خود رهى بنما به ساحل‏ها

 اگر دانستمى كويت، به سر مى‏آمدم سويت

خوشا گر بودمى آگه، زراه و رسم منزل‏ها

 چو بينى حجت حق را، به پايش جان فشان‏اى فيض                                                    

                                                            متى ما تَلق مَن تَهوى، دَعِ الدّنيا و أهمِلها

 

  

 

| لینک ثابت | ترنــمي از دلتنگي در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 ; ساعت 9:0 ;    توسط ترنم سكوت; 
یک روز در غریبی تو ذوب می شوم ...
 

                                                          

 

امام مهدی(عج):

هریک از پدرانم بیعت یکی از طاغوتهای زمان به گردنشان بود

ولی من در حالی قیام خواهم کرد که بیعت هیچ طاغوتی به گردنم نباشد.

بحارالانوار . ج ۵۳ . ص ۱۸۱

 

 

 

تا لحظه ی ظهور شما گریه می کنم                  در روبروی آیینه ها گریه می کنم

یک روز در غریبیتان ذوب می شوم

یعنی تمام داغ ترا گریه می کنم

یک جمعه از شروع سحر در نبودتان            یک سر تا به نماز عشا گریه می کنم

رنگ تمام زندگی ام طور دیگریست

در سایه ی نگاه تو تا گریه می کنم

هر چند شبیه تو در گوشه ی دلم         من هم برای کرببلا گریه می کنم

دارد غروب می شود اما نیامدی

یا می کنی طلوع و یا گریه می کنم

این جمعه هم نیامدی و قول می دهم         تا جمعه ی ظهور شما گریه می کنم

  

 

 

سلام بر تو كه نانوشته، دنياى درونم را درمى‏يابى و ناگفته، الفاظ پريشان روحم را لمس مى‏كنى!

سلام بر تو كه عصاره صبر خداوندى در زمين؛ بر تو كه خلاصه ايمان انبيا و اوليا در شكوه نامت حلول كرده است!

سلام بر تو كه بيش از آنچه در واژه انتظار بگنجى، شايسته فريادى. حنجره‏هاى نابالغ ما را درياب تا ظرفيت فرياد تو را دريابند: اى منتهاى اميدها! 

ای صاحب همه لحظه‏هاى هستى!

اين روزهاى يخ‏زده در انجماد سكون؛ اين اراده‏هاى خفته در انزواى عنكبوتى خويش؛ اين دل‏هاى هر جايى بى‏سامان...

 آه! اى صاحب ثانيه‏ها! عقربه‏هاى ساعت ما بر مدار پريشانى مى‏چرخد. حتى كلمات، با مفاهيم سر ناسازگارى دارند... شايد خود بهتر بدانى كه دليل سراسيمگى زمان اين است كه چشمان منتظر تو را از ياد برده است.

برخيز، تا صبح، طلوع كند

 ما بر غيبت كبراى خويش معترفيم و ميزان انتظار تو را خوب مى‏دانيم. ما بغض جمكرانى زمان را هنگام مويه سمات، هماره لمس مى‏كنيم و بوى دل‏انگيز اميد را در شوق خيس ندبه مى‏جوييم.

اى امام لحظه لحظه‏ها؛ اى قبله دقايق! عبايت را بتكان و برخيز؛ برخيز تا صبح جهان بر اهل‏زمين طالع شود!

برخيز؛ هر چند براى برخاستن تو حقيريم....

 

| لینک ثابت | ترنــمي از دلتنگي در  جمعه دوم مرداد 1388 ; ساعت 18:0 ;    توسط ترنم سكوت; 
دلم گرفته ... مثل نيلوفري که ترنم سکوتش را به مرداب زمان مي سپارد...
 

                                                               

مي خواهم برايت بگويم از آنچه سنگيني قلب من است از دوري تو ...

 مي خواهم برايت بنويسم از غربت غمگين احساسم درين غروب دلگير ...

بگذار ناله سر دهم از انتهاي بغض نهفته در دلم ...

 بگذار چون آسمان ابري بگريم .. آنقدر که تمام وجودم خيس از اشک دلتنگي ات شود ...

 باز هم دلم گرفته ...

همان دلتنگي هميشگي ... اما اين بار دلتنگ ترم از هميشه ...دلم عجيب گرفته ...

 مثل نيلوفري که ترنم سکوتش را به مرداب زمان مي سپارد...

مثل غربت ِ غمگین ِ احساس ِ قلب ِ پرستوی کوچکی که مهـــــاجـر آسمــان دلتنــگی توست ...

مثل رنگ خزان زده ی عشــق درین دنیا ...

دلـــم گرفتــه ...

مثل آوای غمگیـن مرغ عشقــی که در قفس اسیر است و با نگاه ِ پر از سکوت ِ معصومانه اش به آسمان می نگرد و در حســرت پــــرواز هر لحظه می میرد ...

دلــم گرفتـه ...

مثل غربت ِ خیس ِ  گم شده ای غریب در لحظه های بودنش...

مثل لحظه ای که دلی سرشار از احساس دلتنــگیست ..

مولای من !

به اندازه ی تمام لحظه های ندیدنت دلــم گرفتــه ...

                                                         دلتنـــگم ...

                                                               پر از اضطرابم ...

                                                                    پر از اشتیــاقم ...

                                                                          پر از انتظـــــــــارم ...

 

دل ِ غم گرفته ی من ...

 

دل ِ غم گرفته ی من ، زنوای دل گرفتن

             ز سکوت سرد ِ قلبم ، به بهانه ی شکستن

                        ز بهاری خیس شبنم ، زترانه ای پس از هم

                                      می نگارد نغمه ی هجر رو تن ِ سکوت ذهنم

                                                  می سپارد ماتمش را به سبوی خیس غم ها

                                                                می نگارد سوز عشقی رو تن ِ ظلمت شبها

                                                                            تا به کی تحمل و اشک ، زفراق و درد هجرت

                                                                          دل نخواهد اشک و زاری،بلکه خواهد وصل رویت

 

                                                                می ِ ناب ِ عشقت ، کرد روحم را پر از ذوق

                                                درد ِ وصل و دیدن ِ تو ، ساخته قلبم را پر از شوق

                                   ساقی ِ میکده ی عشــق ، با سبویی آتشم کن

                     که درین نهفته سوختن ، خسته ام خاکسترم کن

        می دهم ترنمــــم را به نسیم کویت ای یار

که دهی پاسخ دردم ز رهی به سوی دیدار

             

| لینک ثابت | ترنــمي از دلتنگي در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388 ; ساعت 18:0 ;    توسط ترنم سكوت; 
باران من!! ... پراز عطشــم ، احسان کن!
 

 

امام مهدی(عج):

اگر خواستار رشد و کمال معنوی باشی هدایت می شوی

و اگر طلب کنی می یابی.

بحارالانوار . ج۵۱ . ص۳۳۹

 

 

 

 

اين جزوه های درسى، پريشان‏تر از آنند كه مرا نظام شايسته‏اى بخشند.

 «جبر»، دلم را منقبض مى‏كند و«مثلثات‏»، دلم را به «دلتا» مى‏كشاند. سرم گيج مى‏رود و از زمين و زمان، «تو» را مى‏خواهم.

«دانشگاه‏»، جز تو، همه چيزرا به من مى‏رساند و من، نمى‏دانم كه تو مى‏دانى يا نه...؟

 اگر بدانى كه نظم تاريخ به هم مى‏خورد. آخر معشوق، «نبايد» ازحال عاشق با خبر باشد، اين را استاد ادبياتمان مى‏گويد. «استاد اخلاق اسلامى‏» ما،  هزار هزار سؤال ناگفته‏ام را نمى‏داند.

پرسيدم: «كجاست؟» گفت: «نمى‏دانم‏». پرسيدم: «كيست؟» گفت: «نمى‏دانم‏».

پرسيدم: «هست؟» گفت: «البته‏»... و من، نپرسيدم، ستودم.

هواى اين ناحيه، بارانى است، باران من!... كويرم و پر ازعطش... سينه‏ام را داغ عشق كوبيده است.

اين جزوه‏ها، پريشان‏تر از آنند كه مرا نظام شايسته‏اى بخشند...

«بينش اسلامى‏» من، كمترين ضريب را دارد. براى‏دانشكده «دوست داشتن‏»، «پيش دانشگاهى‏»، «معرفت‏» لازم است. دست كم، «پنج‏» واحد... اينكه جور نمى‏شود؟... باشد،چه چيز ما جور مى‏شود كه اين يكى نمى‏شود؟ هر وقت جور شد كه ببينمت، اين نيز جور خواهد شد.

باور كن!... همين كه دور باشى، بهتر است. به حضرتت كه دوست دارم هرگز از حالم باخبر نشوى. دلت مى‏گيرد. مگر اين‏قلمهاى شكسته چه كرده‏اند، جز به «زاويه فراموشى‏» كشاندن تو؟...

سرم گيج مى‏رود و خانم جان، مدام فكر مى‏كند كه هذيان مى‏گويم. مى‏گويد: «عاشق شده؟... درمون عاشق، زندگيه...» اولش را درست مى‏گويد و آخرش را اشتباه، مثل تصور اول حال من از تو.

«سرداب‏» چه مى‏فهمد كه «نيمه‏شعبان‏» خودش يك ماه است. «ليلة القدر»، هر سال، در يك شب، ظهور مى‏كند. ماه، فقط سى روز نيست. بهار، اولين‏فصلى است كه ماههايش سى و يك روز مى‏شود. اين يك روز، مال تو... جمعه كه قابل تو را ندارد! جمعه، تنها روزهفته است كه تنها يك «نقطه‏» دارد. تو، در همان نقطه‏اى، كه جمعه دارد. خوانايى آن، به همان نقطه است كه گاهى‏هويتش را تغيير مى‏دهد و مى‏شود «خال هاشمى‏» تو...

خفاش، هيچ وقت تفسير درستى از خورشيد به دست نمى‏دهد... مشكل، سواد نيست. دانشكده، يك راه عاشق شدن‏را مى‏گويد; هفتاد و يك راه ديگرش، در خاطر نينوايى توست.

شعبان، تولد تو را مى‏شناسد... و من نيز... كه تو را نمى‏شناسم.

اين جزوه‏ها... اين جزوه‏ها...

سرم گيج مى‏رود، و از زمین و زمان ترا می خواهم ... میدانم تو مى‏آيى... چشمهايم بارانى‏اند و دلم، خشك است. «باران‏» من!  «احسان‏» كن!

 

 

اسير مانده ايم در بهانه هاي پاپتي

و ميله هاي آهنين و عشق هاي ساعتي

حوالي نگاهمان دوباره صف کشيده است

صداي تيک  تاک غم , شماره هاي صنعتي !

امان از اشتباه هاي نا تماممان , همان

تفاخر هميشگي به هيچ هاي قيمتي !  

ميان قرن حادثه کجاست اتفاق عشق

نمانده در تسلط همان هبوط لعنتي ؟!  

کسي نيامد از تبار انتظارمان ببين

که مانده ايم سخت در هجوم بي لياقتي

 

 

 

| لینک ثابت | ترنــمي از دلتنگي در  شنبه سیزدهم تیر 1388 ; ساعت 0:0 ;    توسط ترنم سكوت; 
تبعیدی فصل فراقم ، رو به پاییزم ...

                                                                 

امام مهدی(عج):

شهادت می دهم که معبودی جز خدای یکتا نیست

و ملائکه ی آسمان و صاحبان علم نیز شهادت می دهند ،

آن خدایی که به عدل و داد قیام می کند ، نیست خدایی جز او که مقتدر و حکیم می باشد

و همانا دین نزد خداوند "اسلام" است.

*بحارالانوار ، ج،  ۵۱ص ۱۶

 

 

می‏گریم و می‏گریم و باران نمی‏گیرد 

 جز نامتان، چیزی درونم جان نمی‏گیرد

 

در ذهن من رؤیای دیدار شما جاری است 

داغ دلم جز با شما درمان نمی‏گیرد

 

وقتی بیایی، ذهن پویای قلم‏ها را  

توفان وهم‏انگیز نام و نان نمی‏گیرد

 

آقا، چرا طعم تمام جمعه‏ها تلخ است؟ 

آقا، چرا آدینه را عرفان نمی‏گیرد؟

 

آقا، فضای سینه چشم انتظاران را 

عطر شمیم روضه رضوان نمی‏گیرد؟

 

از دوری‏ات بی‏طاقتم، آن‏سان که حتی اشک 

از دیده مشتاق من فرمان نمی‏گیرد

 

تبعیدی فصل فراقم، رو به پاییزم 

می‏گریم و می‏گریم و باران نمی‏گیرد

 

 

 

 

انتظار، سهم چشمانى است كه رو به آفتاب زيسته‏اند؛

سهم دستانى است كه شبگاهان، در وسعت نيايش، به جانب آسمان ريشه دوانيده‏اند،

سهم دل هايى كه چون كبوتران خونين بال، در بى نهايتى سرخ جاودانه تپيده‏اند؛

منتظران، مجنون زادگان ليلاى وجودند؛ عاشقانى دل سوخته كه لب به زمزمه‏ تر كرده‏اند؛

آنان، با تمام وجود، روى خود را به آسمان دوخته، دستان را به دعا بلند کرده و ظهور هادى امت را به انتظار مى‏نشينند

و در دل، شور و شوق و اميد پرورانده‏اند و پاى افزارى از صبر و شكيب ستانده‏اند تاخستگى راه، مجال‏شان ندهد كه به «ماندن‏» بينديشند كه بايد «رفت‏» تا به «راه‏» پيوست؛

 چرا كه «رفتن‏» ، به راه مى‏پيوندد و «ماندن‏» ، به ركود.

آرى، حركت، ره آورد طبيعى انتظار است.

 آنان كه يافته‏اند حركت و تلاش به هدايت مى‏انجامد، و چه شيرين، جرعه جرعه از هدايت‏هاى مستمر حق بهره‏مند مى‏شوند.

| لینک ثابت | ترنــمي از دلتنگي در  سه شنبه دوم تیر 1388 ; ساعت 10:43 ;    توسط ترنم سكوت; 
ديگر دل شيــدا زده ام تاب ندارد ...

 

سنت تخلف ناپذير  خداوند براين است

 كه حق را به فرجام برساند و باطل را نابود كند و او بر آنچه بيان نمودم گواه است

*امام مهدي(عج)*

بحارالانوار ج۵۳ ص۱۹۳

 

 

 

ديگر دل شيدا زده ام تاب ندارد
چشمان به ره مانده ي من خواب ندارد


از بس كه به دنبال توام يوسف زهرا
اين پيكر خسته كه دگر تاب ندارد


تا كي به فراق تو كنم گريه شب و روز
اين ديده ي گريان كه دگر آب ندارد


اي روشني غربت و تاريكي قبرم
اين خانه به جز تو كه مهتاب ندارد

 

 

به سوي چشمه ي خورشيد مي شتابيم به خاورستان تابناك هدايت چشم مي گشاييم و از آهنگ فرارسيدن طلايه ي روزهاي نوراني خويشتن را سرشار مي سازيم از سر امواج نوراني سپيده دمان مي گذريم و خود را با نورهاي آن خورشيد و تابش آن روشن مي داريم دل را از پرتو تولاي آن مهر درخشان مي افروزيم و دست طلب به سوي آفاق هستي  دراز مي كنيم اما چون در اين يقينيم كه در پس اين پرده هاي انتظار بهاري نشسته و منتظر تمام شدن زمستان دلهاست تا سبد سبد شكوفه به دلها هديه دهد آن موقع است كه انتظار آسان مي شود آن گاه است كه براي رسيدن يك جمعه ي ديگر دستها پل مي شود به سوي آسمان ، تا قاصد دلهاي عاشق را به آنجا بفرستند و بگويند :

پروردگارا باران رحمتت را بر اين كوير بباران و اكسير عشق را بر وجود خاكي مان بريز ، ما را عاشق مهدي گردان تا پذيراي وجودش باشيم و عاشقانه فرياد زنيم:

                                        يا اباصالح المهدي ادركني

 

| لینک ثابت | ترنــمي از دلتنگي در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388 ; ساعت 11:19 ;    توسط ترنم سكوت; 
اللهم عجل لولیک الفرج

                                                        

 

من باقیمانده از آدم و ذخیره ی نوح

و برگزیده از ابراهیم و خلاصه ی محمد(ص) هستم

*امام مهدی(عج)*

بحارالانوار . ج۵۲.ص۲۳۸

 

                   گاه گاهی به نگا هی دل ما را دریاب             جان به لب آمده از درد ، خدا را دریاب

                    اگر از دولت وصل تو مرا نیست نصیب              گاهگاهی به نگاهی دل ما را دریاب

                                                 به امیدی به سر کوی تو روی آوردیم                     

                                                   شهریارا به درخویش گدا را دریاب

                                               دل ما را به شب هجر فروغی بفرست                         

                                                      شبرو وادی اندوه و بلارا دریاب

                 سنگ ها می خورم از دست جنون دل خویش         من دیوانه ی انگشت نمارا دریاب

                   به وفاداری تو شهره ی شهرم ای دوست                 ز وفا معتکف کوی وفا را دریاب

                                             کاروان رفت و من از همسفران دورم دور         

                                                 من از قافله ی شوق جدا را دریاب

                                             راه باریک و بسی پر خطر و تاریک است     

                                             سببی ساز و در این مهلکه ما را دریاب

                   تا دلم بار غم عشق به منزل فکند                        شهسوارا من افتاده زپا را دریاب

                   تافغان دل غمدیده ی ما را شنو ی                       نازنینا سحری باد صبارا دریاب

 

 

مهديا!

دير زمانيست كه شبنم ايمان را با عصاره ي جان آميخته ايم و غباري را كه از سمت آمدن تو مي وزد

در ديدگان خود ريخته ايم

عمريست كه دندان صبر را بر جگر زخمه ها سائيده ايم تا شايد اثري از تو بيابيم

اينك همه ي آيينه ها را آه اندوه ما مكدر كرده است و اميد آن داريم كه ناله ها به ثمر نشيند

ما نيك ميدانيم كه اگر تو بيايي آلودگي هاي نشسته بر بال روح ما را مي زدايي

و لطافت و سپيدي پرهاي آن را به ما بازميگرداني و ما را به دست مهربان خويش مي نشاني

و به اوج آسمان و عرش اللهي پرواز ميدهي

پس بتاب اي خورشيد عالم تاب كه وقت دميدن است...

 

| لینک ثابت | ترنــمي از دلتنگي در  شنبه نهم خرداد 1388 ; ساعت 8:0 ;    توسط ترنم سكوت; 
عشق تفسیری ز زهرا(س) و علیست(ع)

 

 

فرارسيدن ايام فاطميه،شهادت برملا كننده ي كيد سقيفه و ظلم غاصبان خلافت،

حضرت فاطمه (س) 

 بر ساحت مقدس منتقمش تسليت باد

 

گرچه مظلومي مولا سندي معتبر است،اين سند ثابت و امضا شده با ميخ در است

 

خدايا به سوز دل مولا علي(ع) و به پهلوي شكسته ي فاطمه زهرا(س)

  فرج منتقمشان را برسان

 

  

 

امام مهدي(عج): 

 وَفي اِبْنه رَسولَ الله (ص) لي اُسوةٌ حَسنة 

دختر رسول خدا(ص) براي من سرمشق و اسوه ي نيكوست

بحارالانوار ، ج 53، ص  180

 

مادرم همنام احمد پيش توست

 «قائم آل محمد» پيش توست

                بر مزارت روز و شب سر ميزنم

                     ناله هاي واي مادر ميزنم

                                     با دلي خونين و بغضي در گلو

                                       در غمت با اشك مي گيرم وضو

                                                               عالمي در انتظارم مانده اند

                                                                 اشكها از ديده ها افشانده اند

                                                                                           ناگهان با ذوالفقاري در نيام

                                                                                              خواهم آمد تا بگيرم انتقام

 

 

  

من مهدي ام در دست تيغ انتقامم                    مادر به قبر مخفي ات بادا سلامم

اي قلب مجروحم كباب از غربت تو                       باريده اشكم قرنها بر تربت تو

شب تا سحرها سوختم از سوز داغت                   بودم چراغ قبر بي شمع و چراغت

           عمري برايت گريه ام چون ابر كردم                   هم سوختم هم ساختم هم صبر كردم

ديروز روي گرداند امت يكسر از تو

امروز باشد مهدي ات تنهاتر از تو

مادر دلم خون است از بندم رها كن

دستي برآور بر ظهور من دعا كن

يا با ظهورم انتقامت را بگيرم                           يا در كنار قبر پنهانت بميرم

مادر شنيدم بارها قاتل ترا كشت                      اي يار تنهاي علي آخر چرا كشت

مادر شنيدم بارها از پافتادي                          ديدي علي تنها بود باز ايستادي

قنفذ در آن ساعت به ثاني اقتدا كرد                      دست ترا از دامن مولا جدا كرد

مادر مپنداري من از تو دور بودم

آنروز در صُلب حسينت نور بودم

آواي مهدي مهدي ات آمد به گوشم

برخاست در صُلب حسين از دل خروشم

نفرين برآن قوم خدانشناس كردم                    درد ترا در قلب خود احساس كردم

اي كاش بودم تا علي را يار بودم                        جاي تو من بين در و ديوار بودم

 

كي ميشود بردارم از جانت محن را

از خاك بيرون آورم باز آن دو تن را

در حلقه ي زنجيرشان محكم ببندم

فرياد "يا اُمّاه" رسد از بند بندم

دريا كنم از خون دل چشم ترم را

پرسم چرا كشتيد آخر مادرم را

مادر به اشك چشم هاي دوستانم

داد تو زين بيدادگرها مي ستانم

من بهترين يار وفادار تو هستم

روز ظهورم هم عزادار تو هستم

 

 

تا که پرسيدم ز منطق، عشق چيست؟                        در جوابم اينچنين گفت و گريست:

                                                ليلي ومجنون همه افسانه اند

                                        عشق تفسيري ز زهرا (س)وعليست(ع)

 

غم به جراحت می ماند، یک باره می آید اما رفتنش، التیام یافتنش و خوب شدنش با خداست. و  در این میانه، نمک روی زخم و استخوان لای زخم و زخم بر زخم، حکایتی دیگر است. حکایتی که نه می شود گفت و نه می توان نهفت.

حکایت آتشی که می سوزاند، خاکستر می کند اما دود ندارد، یا نباید داشته باشد.

مرگ پیامبر برای تو تنها مرگ یک پدر نبود، حتی مرگ یک پیامبر نبود، مرگ پیام بود، مرگ شمع نبود، مرگ روشنی بود.  

آن که گفت"حَسبُنا کِتابَ الله"، کتاب خدا را نمی شناخت. نمی دانست که یکی از دو ثقل به تنهایی، آفرینش را واژگون می کند. نمی فهمید که با یک بال نه تنها نمی توان پرید که یک بال، وبال گردن می شود و امکان راه رفتن بطئی را هم  ازانسان سلب می کند.  

و نه او که مردم هم نفهمیدند که کتاب بدون امام، کتاب نیست. کاغذ و نوشته ای است بی روح و جان و نفهمیدند که قبله بدون امام سنگ و خاک است و قران بدون امام، خانه ی بی صاحب خانه است.  

هر کس به خانه ی بی صاحب خانه، به میهمانی برود، به یقین گرسنه برمی گردد. مگر آان که خیال چپاول داشته باشد و قصد غصب کرده باشد یا کودک و سفیه باشد.

تو د رمرگ رسول، هدم رساله را می دیدی و در مرگ پیامبر، نابودی پیام را.

و حق با تو بود، آن جا که تو ایستاده بودی، همه چیز پیدا بود. تو از حوادث گذشته و آینده خبر می دادی، انگار که همه را پیش چشم داری.

هماندم که پیامبر سر بر بالش ارتحال گذاشت، همه ی فتنه های آتی از پیش چشم تو گذشتکه تو آن چنان ضجه می زدی و نوای وامحمداه را روانه ی اسمان کردی.  

دست های پدر هنوز در آب غسل پیامبر بود که دست های فتنه در سقیفه ی بنی ساعده به هم گره خورد و گره در کار اسلام محمدی افکند. جسد مطهر پیامبر هنوز بر زمین بود که ابرهای تیره  در آسمان پدیدار شد و باران فتنه باریدن گرفت. دین در کنار پیامبر ماند و دنیا در سقیفه ی بنی ساعده متجلی شد.  

پدر هنوز در کار تغسیل و تدفین پیامبر بود که از بیرون در صدای الله اکبر آمد.  

پدر مبهوت از عباس پرسید:

عمو معنی این تکبیر چیست؟...


ادامه مطلب را بخوانید.
| لینک ثابت | ترنــمي از دلتنگي در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388 ; ساعت 8:0 ;    توسط ترنم سكوت; 
قطره ام کن تا که غرق موج دریای تو گردم...
 

 

 

 

نفع بردن از من در زمان غیبتم

مانند نفع بردن از خورشید هنگام پنهان شدنش در پشت ابرهاست

و همانا من ایمنی بخش اهل زمین هستم همچنانکه ستارگان ایمنی بخش اهل آسمانند.

*امام مهدی(عج)*

بحارالانوار.ج۵۳.ص۱۸۱

 

 

 

 

  

کیستم تا عاشق روی دل آرای تو باشم

نیست آنقدرم که محو روی زیبای تو باشم

 

در خود این عزت نمی بینم که گردم خاک راهت

با چه جرأت پای سرو قد رعنای تو باشم

 

ذره ام کن تا که محو مهر رخسار تو گردم

قطره ام کن تا که غرق موج دریای تو باشم

 

خود گرفتم پیش چشمم پرده از رخ برگرفتی

با کدامین دیده سرگرم تماشای تو باشم

 

تو کجا تا من رسانم دست بر دامان لطفت

من کجا تا از شرف خاک کف پای تو باشم

 

یوسف زهرا چه دارم تا خریدار تو گردم

خوش بود از دور محو قد و بالای تو باشم

 

 

 

می‏آیی، می‏دانم می‏آیی،

 می‏آیی و خاک را متبرک می‏کنی و به دنبالت صداقت و مهربانی در مؤلفه‏ای به هم پیوسته می‏آیند .

 آن وقت است که پرستوهای سفرکرده‏ ی مان از شهرهای دور و جاده‏های پرغبار برخواهند گشت

 و دوباره چلچله کلبه‏های چوبی خودمان می‏شوند .

بهار رنگ و رو باخته دل‏هایمان دوباره طراوت خواهد گرفت و زخم عشق مرهم گذاشته خواهد شد .

می‏دانم وقتی می‏آیی خیلی چیزها را خواهی آورد

 و به آن‏هایی که هنوز ذره‏ای از ترنم انتظار در چشمانشان و شاخه‏ای از یاس در دستانشان

و خوشه‏ای از عشق در قلب‏هایشان هست، سبد سبد سیب خواهی داد .

 می‏دانی اگر به شاخه‏ای از درخت پرماجرای زندگی من بنگری، آن‏ها را در زندگی من هم می‏یابی .

دوستانی که مانند یک هوای بعد از باران می‏مانند،

عاشقانی که نشانه‏ای از طلایه‏داری روزهای روشن آینده را می‏توان در عمق چشمانشان خواند .

 دوستدارانی داری که خبر آمدنت، آمدنی زود، را به تازگی به من دادند .

کسانی که قلبشان آکنده از شوکران عشق به انتهای زیبایی است .

کسانی که می‏دانند عشق چیز قشنگی است...

 

| لینک ثابت | ترنــمي از دلتنگي در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388 ; ساعت 2:0 ;    توسط ترنم سكوت; 
تمنـــــاکن عاجزانه آمدنش را ...
 

 

 

از خدا بترسيد و تسليم ما شويد و كارها را به ما واگذاريد

بر ماست كه شما را از سرچشمه سيراب برگردانيم ، چنان كه بردن شما به سرچشمه از ما بود

در پي كشف آنچه كه از شما پوشيده شده نرويد و مقصد خود را با دوستي ما از راهي كه روشن است

به طرف ما قرار دهيد  

*امام مهدي(عج)* 

بحارالانوار ، ج53 ، صفحه ي 179

 

 

بگو !

 زمانی که گریه می کنی در سکوت سنگین لحظه های بی سرانجامت

 و در سرسرای خلوت تنهایی بی انتهایت ...


بخوان !

 در زمان ملاقات مرگ با ثانیه های تلخ انتظار.

 زمانی که مرگ در تلاطم امواج افکار آشفته ات تنها کشتی رو به ساحل است


بنویس !

زمانی که انگشتان دستت ربنای سبز دعا را در قنوت گریه هایت تداعی می کند.


فریاد کن !

خستگی ات را از دور بی پایان جهان هستی

زمانی که می دانی هیچ فریادرسی برای دردهای بی پایان بشر نیست بجز.....


 
تمنا کن !

عاجزانه آمدنش را…گل نرگس را می گویم... تمناكن ...

 

 

 

                          یا مهـــــــــدی ادرکنـــــــی

 

                                       ای یار پشت پرده ی غیب نهانیم                                    

                                     من عاشقم بگو به کجا می دوانیم

                                    افکنده ای به گردن من ریسمان عشق                                                    

                                     دنبال خو یشتن به کجا می کشانیم

                                  ای یوسفی که یوسف کنعان اسیر توست     

                                     برگو به وصل خویش کی می رسانیم

                                  مجنون صفت به دشت جنون دربه در شدم

                                        دیو انه ی  توا م و صاحب  زمانیم

                                   زهرا نشسته منتظرت ای شکوه عشق

                                            گو ید بیا تو بگیر داد جو انیم

                                         ای دادخواه فاطمه پا در رکاب کن

                                     من قبر بی نشان و تو هستی نشانیم

                       

                                                                  

| لینک ثابت | ترنــمي از دلتنگي در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 ; ساعت 8:0 ;    توسط ترنم سكوت; 
کبوتر دلـــم ای نازنیــن ، هوایی توست...

                              

 

خداوندا!

وعده اي را كه به من داده اي برآورده كن و امر قيام مرا تمام فرما.

قدم هايم ثابت بدار و در سايه ي قيام من ، جهان را پر از عدل و داد كن.

*امام مهدي(عج)*

بحار الانوار، ج51 ، ص13

 

   

 

بيا كه باغ پر از عطر دلربايي توست                                                                                          

نسيم چشم براه گره گشايي توست

 به باغباني تو چشم دوخته است بهار

                                                         چمن چمن گل اين باغ رونمايي توست

نشسته در ره وصلت سحر چراغ به دست                                                                                

سپيده منتظر نور كبريايي توست

به ديرپايي شبهاي انتظار قسم

                                      كبوتر دلم اي نازنين هوايي توست

دعا كند كه بيايي و صبح سربزند                                                                                           

كه بي ستاره ترين شب شب جدايي توست

بيا كه ديدن رويت بهشت موعود است

                                                                   بهشت پرتويي از جلوه ي خدايي توست

 مدينه را تو صفا ميدهي زمقدم خويش                                                                                 

               مدينه تشنه ي ديدار و آشنايي توست              

كنار تربت زهرا اگرچه شمعي نيست

                                                                        كه شب همه شب غرق روشنايي توست

 

هنوز صحبت آن مادر شهيد اينست

شفاي سينه ي من اشك كربلايي توست

  

 

 

 در انتهای کوچه های خستگی

                                   شوق پرکشیدن است

                                                              لذت رسیدن است

  در انتهای این فراق نصیب من

                                         صوت او شنیدن است

                                                               روی دلربای یار دیدن است

                                                                                       طعم وصل او چشیدن است                                                                                                             

وه که راه انتظار در گذشتن از کوچه های تنگ و تار به شوق یار

                                                                    عطر زندگیست

                                                                               رسم بندگیست

                                                                                         عادت شقایق است

                       و ما اگر شقایقیم به شوق او شقایقیم...

 

| لینک ثابت | ترنــمي از دلتنگي در  دوشنبه دهم فروردین 1388 ; ساعت 8:0 ;    توسط ترنم سكوت; 
بهار من آن دم بود که یار برگردد ...
 

                                                         

                                                                             

                                                                                             

 یا مقلب القلوب والابصار

یا مدبرالیل والنهار

 یا محول الحول والاحوال

حول حالنا الی احسن الحال

 

 

  

 

بارالها! توفیق بندگی و دوری از گناه و نیت پاک و شناخت حرام را به ما عطا فرما

و با هدایت و استقامت در راهت گرامیمان دار.

*امام مهدی(عج)*

(المصباح الکفعمی.ص۲۸۱)

 

 

 

تا چند پوشانی رخت بر این زمستان ای بهار

پایان بده با دیدنت بر ناله های انتظار

 

  

                به باغ بگو تا بهار برگردد            

           بهار من آن دم بود که یار برگردد              

  صبا اگر سر کوی نگار من داری

 به او بگو که به سوی دیار برگردد   

      رواق دیده بیاراستم به گوهر اشک               بدان امید که آن غم گسار برگردد       

             به عطر و بوی گل از دل نمی رود غم ما             

     مگر به بزم گلان گلعذار برگردد    

                   خروش زاغ و زغن رونق بهار شکست               

     خدا کند به گلستان هزار برگردد  

  به سوزسینه ی پاکان چه می شود یارب                         که یار مردم چشم انتظار برگردد  

                 ز بذل لطف تو ای مهربان طبیب مگر          

           توان به این تن زار برگردد  

                   مگر به دیدن وجه منیر تو ای دوست           

       به قلب خسته دلانت قرار برگردد

  اگر به دیده ی ما پای خویش بگذاری                        دوباره نور به این چشم تار برگردد  

                دمیده لاله به راه تو ای نگار بیا       

          که تا صفا به دل داغدار برگردد 

                چو ملتجی همه ی دلشکستگان گویند       

           بیا که تا ورق روزگار برگردد 

 

 

 

قسمتی از نیایش بیستم امام سجاد (ع) *صحیفه ی سجادیه*

*دعای آن حضرت در طلب اخلاق ستوده و افعال پسندیده* 

بار خدایا درود بفرست بر محمد و خاندانش و ایمان مرا به کاملترین درجات ایمان و یقین مرا به برترین مراتب یقین و نیت مرا به نیکوترین نیت ها و عمل مرا به بهترین اعمال فرابر.

خداوندا به لطف خود نیت مرا از هرشائبه ای مصون دار و به رحمت خود یقین مرا استوار گردان و به قدرت خود فساد مرا به صلاح بدل نمای.

بار خدایا درود بفرست بر محمد و خاندانش و مرا از هرکار که پرداختن از آن از پرداختنم به تو باز میدارد ، بی نیاز گردان و به کاری برگمار که در روز واپسین از من خواهی و روزهای عمر مرا در کاری که مرابرای آن آفریده ای مصروف دار و مرا بی نیاز فرمای و دَر  ِ روزی بر من بگشای و به نگریستن به حسرت در مال و جاه کسان گرفتار مساز و عزیزم دار و به خودپسندی دچارم مکن . مرا به بندگی خود گیر و عبادتم را به عجب و غرور تباه نکن و بر دست ِ من ، در حق مردم كارهاي خير جاري كن و كارهاي خير من به شائبه ي منت نهادن بر خلق خداي مياميز و از اخلاق متعالي بهره ورم دار و از نازش در خويش در امان.

بار خدايا درود بفرست بر محمد و خاندانش و هرگاه مرا در نظر مردم به درجه اي فرا مي بري به همان قدر در نفس خود خوارم گردان و هرگاه مرا به عزتی آشکار می نوازی به همان قدر در نفس خود ذلیل گردان.

بار خدايا درود بفرست بر محمد و خاندانش و مرا به راه شايسته ي هدايت راه بنماي و چنان بنماي كه راه ديگركون نكنم و طريق حق پيش پاي من بگشاي و چنان كن كه به راه باطل نگرايم و نيتي صوابم ده و چنان كن كه در آن ترديد روا ندارم و عمر مرا درازنماي و چنان كن كه در طاعت تو به سر شود و چون مرتع عمر من چراگاه اهريمن گردد پيش از آنكه خصومت تو بر من تازد يا خشم تو مرا به سر دراندازد ، جان من بستان.

اي خداوند هر خصلت بد كه در من است به صلاح آور و هر زشتي كه با من است و موجب نكوهش من است به زيبايي بدل نماي و هر كرامت كمال نايافته كه در من است كامل فرماي.....

بارخدايا رستگاري بخش مرا، تا كسي را كه با من ناراستي كند به اخلاص پاسخ دهم و كسي را كه از من دوري گزيند به نيكويي جزا دهم و كسي را كه مرا محروم ميدارد به بذل و احسان بنوازم و با آن كس كه رشته ي مودت بريده است بپيوندم  و كسي را كه از من به بدي يادكرده به نيكي ياد كنم و خوبي راسپاس گويم و از بدي چشم فروبندم.

خداوندا مرا سيماي صالحان ده و جامه ي پرهيزگاران : در گستردن عدل و فروخوردن خشم و خاموش كردن آتش دشمني .......

خدايا چنان كن كه به هنگام ضرورت به نيروي تو بتازم و به هنگام نياز از تو ياري خواهم و به هنگام مسكنت به درگاه تو تضرع كنم و مرا ميازماي كه به هنگام اضطرار از جز تو ياري جويم و به هنگام بينوايي از جز تويي خاضع شوم و به هنگام ترس در برابر جزتويي تضرع كنم .......

خداوندا بر آستان مغفرت تو فرود آمده ام و به اميد عفو تو آهنگ كرده ام و به بخشايش تو دل بسته ام و به فضل و احسان تو اعتماد كرده ام .......

اي خداوند هر خصلتي را كه خلاص نفس من در آن نيست از من بستان و هر خصلتي را كه اصلاح نفس مرا سبب است براي من باقي گذار . زيرا نفس اگر تواش در امان خود نداري هلاك شونده است.

اي خداوند چون محزون شوم تويي سازوبرگ من و چون محرومم دارند طلب روزي را بسوي تو آيم .

هرگاه مصيبتي به من رسد به درگاه تو استغاثه كنم و هرچه از دست رود تواش جبران ميكني و هرچه تباه شود تواش به صلاح مي آوري و هرچه تو را ناپسند افتد تواش دگرگون تواني كرد

پس اي خداوند پيش از در رسيدن بلا ، نعمت عافيتم ده و پيش از آنكه دست طلب فرا كنم توانگريم بخش و پيش از آنكه كارم به گمراهي كشد راه هدايتم بنماي .

رنج عيب جويي مردم از من دور بدار و ايمني روز رستاخيز نصيب من فرماي و ارشاد نيك ديگران را به من ببخش.....

بارخدايا درود بفرست بر محمد و خاندانش ، بهترين درودهايي كه پيش از او به آفريدگانت فرستاده اي ، يا بعد از او به يكي از آفريدگانت خواهي فرستاد و مارا در اين جهان و هم آن جهان نيكي عطا كن و به رحمت خويش از عذاب آتش نگه دار.

 

                                      

                          ماندگان و رفتگان از دو كرانه ي زمان                     

                     سوي تو مي دوند هان : اي تو هميشه در ميان           

                    در چمن تو مي چرد آهوي دشت آسمان       

                     گرد سر تو مي پرد ، باز سپيد كهكشان       

                          هر چه به گرد خويشتن مي نگرم در اين چمن             

                      آينه ي ضمير من ؛ جز تو نمي دهد نشان         

                          اي گل بوستان سرا ، از پس پرده ها درآ              

                       بوي تو ميكشد مرا ، وقت سحر به بوستان         

                           اي كه نهان نشسته اي ، باغ درون هسته اي               

                         هسته فرو شكسته اي ، كاين همه باغ شد روان               

                              مست نياز من شدي ، پرده ي ناز پس زدي                  

                         از دل خود برآمدي ، آمدن تو شد جهان            

                              آه كه مي زند برون از سرو سينه موج خون                   

                          من چه كنم كه از درون دست تو مي كشد كمان                 

                                 پيش وجودت از عدم ، زنده و مرده را چه غم                      

                           كز نفس تو دم به دم ، مي شنويم بوي جان                 

                                   پيش تو جامه در برم ؛ نعره زند كه بردرم                          

                                                آمدمت كه بنگرم گريه نمي دهد امان                                       

 

 

يا مقلب القلوب والابصــــــــــار

لحظه ي ملاقات سپيدي و سبزي ، لحظه ي مباركيست.

لحظه اي كه هر سال فقط يك بار روي ميدهد

تحويل از سپيدي به سبزي ، انقلاب رنگ است

ااانقلابي كه ديده و دل را دگرگون ميكند

رنگي كه ديده مي بيند و بر دل مي نشيند

و درست از همان لحظه – اگر دعايمان مستجاب شده باشد – نه ديگر آن دل ، آن دل است كه بود

و نه ديده همان . كه هر دو تغيير كرده اند . به رنگي و ديداري . و روزمان نو مي شود.

 

يا مدبر اليل والنهــــــــــــار

همانند اين لحظه ، به نوعي ديگر ، بارها و بارها در طول سال نيز روي ميدهد

وقتي در فجر صبحگاهي ، سياهي به نور تحويل مي شود كه مبشر روز است

و كار و تلاش راهيست جديد براي پيش رفتن و وقتي در خواب زيباي نور در افق سرخ فام غروب ،

سياهي جاي نور را موقتا مي گيرد ، امكانيست براي آسايش و تعمق.

و هر دو تدبيري كه هر روزمان روزي نو و بهتر باشد و شبمان آسوده تر.

 

يا محول الحول و الاحــوال

در هر تحويلي و در هر رنگي ، از سپيدي به سبزي ، از نور به سياهي يا سياهي به نور

اگر اهلش باشيم ، ذره اي يا ذره هايي بر جان و دل و ديده مان مي نشيند

و اگر قانون زندگي و شيوه ي راه آمدن با چنين تحويل و تحول هايي را بدانيم ، پيش تر مي رويم.

و حالمان خوش تر مي شود.

 

حول حالنـــا الــي احسن الحــــال 

حالمان ذره ذره با غبار و بوي رنگها دگرگون ميشود و هر بار خوشايندتر.

تا كجــــــا؟؟؟ ..... تا چنــــد؟؟؟

كــاش قــانــون تحــويــل و راه تحـــول را بدانيــــــــم!!!

 

| لینک ثابت | ترنــمي از دلتنگي در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 ; ساعت 0:0 ;    توسط ترنم سكوت; 
با یادت اینجا نشسته ام ، دل من جای دیگریست...
 

                                                      

۹ربیع الاول سالروز آغاز امامت                                                     

                 حضرت مهدی (عج)

                                       بر عاشقان و منتظرانش مبارکباد

 

 

منم ابراهيم، آنگاه كه آتش به او پناه مى‏برد

 اسماعيل منم. كعبه از من برافراشت و زمزم به پاى من مى‏ريزد

 صفا، سعى من دارد و مكّى‏ترين آيات قبيله‏ام من

 محمدصلى الله عليه و آله  نياى من است

 منم مهدى، موعود، قائم و منتظر . 

  

 اى مهر، طلوع كه خوابيم همه                            در هجر رخت در تب و تابيم همه

 هر برزن و بام از رُخت روشن و ما

خفاش وشيم و در حجابيم همه

 

دنیا باحضور تو دنیا ی دیگریست        

                 روز طلوع سبز تو فردای دیگریست  

                             بوی بهشت می وزد ازکوچه باغها  

                                            خاک زمین بهار گلهای دیگریست

                                                               گلهای مریم از گل نرگس معطراست

                                                                                عیسی اسیر نام مسیحای دیگریست

                                                                              

                                                                                دیگر زمان از این همه تکرار خسته است  

                                                                 تاریخ بیقرار قضایای دیگریست 

                                                  با هرغروب جمعه دلم زار می زند      

                                 چشم انتظار جمعه ی زیبای دیگریست

                    با یادت ای مسافر شبگرد کربلا     

اینجا نشسته ام ، دل من جای دیگریست

 

 

 

 

ترجمه ی ابياتى از چكامه ى شور انگيز و معروف (قصيدة الفوز والأمان)

از حضرت شيخ بهايى:

* شباهنگام، از كرانه ى افق نجد، برقى درخشيدن گرفت و خاطرات دوستان  را به يادآورد.

* درخشيد و شوق‏هاى نهفته ى ما را برانگيخت و آتش بر افروخته ى عشق را برافروخته‏تر ساخت.  * (مهدى)، خليفه ى پروردگار جهانيان است، كه همواره سايه ى او بر همه ى ساكنان گيتى دامن گسترده است.

* او محكمترين دستاويز است كه هر كس چنگ در دامن او زند از بارهاى سنگين شدايد و گناهان بيم نخواهد داشت. 

 * او پيشواى هدايت است كه زمان در سايه ى او پناه گرفته است، و روزگار، چونان مركبى رام، عنان خود در كف وى نهاده است.

 * چنان توانايى است كه اگر اعداد اصم را وادارد تا جذرهاى خود را بگويند، ناطق خواهند گشت و به او خواهند گفت.

* علوم همه ى آفريدگان، در برابر اقيانوس بيكران دانش او، بسان مشتى آب است در برابر دريايى، يا قطره‏اى در منقار پرنده‏اى.

 * اگر افلاطون الاهى، به آستان مقدس او راه مى‏يافت، فروغ‏هاى فروزان ابديت كه سراپرده‏هاى جلال وى را در خود گرفته است، تاب ديدن از چشمان او مى‏ربود.

 * آنجا حكمتى پاك و آسمانى مى‏يافت، كه دستخوش تاريكى‏هاى خيالات و آلودگى‏هاى افكار بشرى نباشد.

 *حكمتى كه از اشراق آن، همه ى هستى‏ها و عالم‏ها روشن است، چون فروغ اين حكمت است كه در همه ى پهنه‏هاى وجود مادى و مجرد تابيده است.

 * مهدى، امام آيندگان، تكيه‏گاه كوهين خردهاست و چشمه‏سار جوشان هدايت و اوست صاحب سرّ خدا -سرّ بقا و تكوين- در اين گيتى.

 * به وجود اوست كه جهان فرودين، بى‏هيچ سخن، همواره بر جهان علويان برترى دارد و فراترى.

 * و از اوست كه عقول و مجردات كسب كمال مى‏كنند، و بى هيچ گونه عارى از حضرت او معرفت مى‏آموزند.

 * او آن بزرگ و بزرگمنشى است كه اگر آسمان‏ها و گردون‏ها بر خلاف حكم نافذ وى همداستان شوند،

 * برجهاى بس بلندشان واژگون گردند، و مدارها و فلكهاى گردنده‏شان ساكن و مختل شوند،

 * و ستاره‏هاى ثابت آن‏ها، از بيم، از هم بپاشند و سيارگان از سير در منازل خويش بازمانند.

 * اى حجت خدا، كه بجز آنچه تو بخواهى، مقدرات پيشين نيز، جارى نخواهند بود.

 * اى كه كليد خزانه‏هاى زمان در دست تواست. و تو را (اى شنونده)، همين فرّ و بزرگى كه آفريدگار او را بدان ويژه ساخته است - براى شناخت مقام و فضايل او - بس است.

 * اى پيشواى بر حق! حوزه ى روشندلان مؤمن را درياب و پايگاه‏هاى عالى توحيد را آباد كن، كه جز آثارى خرابى رسيده، چيزى از آن‏ها بر جاى نمانده است.

 * بيا! و كتاب خدا را از چنگ گروهى بيرون آر، كه پيوسته عصيان ورزيدند و بر سركشى و زيان‏رسانى خويش ايستادند و پاى فشردند.

 

هشدار مسيح را نيز از پس قرون و اعصار بايد به گوش هوش شنيد:

 بيدار باشيد، زيرا نمى‏دانيد كه صاحب خانه كى مى‏آيد؛

در شام يا بانگ خروس يا صبح! مبادا ناگهان آمده و شمايان را خفته يابد!

 

    اَللّهُمَّ عَجِّلْ لِوَلِيِّكَ الْفَرَجَ وَالْعافِيَةَ وَالنّصرَ وَاجْعَلْنا مِنْ خَيْرِ اَعْوانِهِ

    وَالْمُحامينَ عَنْه وَامْنُنْ عَلَيْنا بِرِضاه وَهَبْ لَنا رَأْفَتَهُ

    وَرَحْمَتَهُ وَدُعائَهُ وَخَيْرَه ما نَنالُ بِهِ سعَةً

    مِنْ رَحْمَتِكَ وَفَوْزاً عِنْدَك

    بِرَحْمَتِكَ يا اَرْحَمَ الرّاحِمين

 

| لینک ثابت | ترنــمي از دلتنگي در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 ; ساعت 8:0 ;    توسط ترنم سكوت; 
one month of Blockbuster... Go to Site Search the Web